سی سال از زمینی شدنت گذشت...

 

 

1363/3/18چشم باز کرد میان خرداد،میان بهار.

بهاری شد،بهاری بغض کرد،برای شیرین،میان دایره های زنگ زده،کنار دریا و قبر آبی الی....

بغض کرد و لبخندش را خورد وقتی آنجا بدون او بود و خود را به آتش سپرد برای نیلوفری که به خیابان رفته بود...

 او بهاری میخندید،خنده هایی خودمانی که از خودش بود.

انگار وقتی میخندید،نه فیلمی بود و نه سینمایی.

یک صابر بود یک اَبَر...

میان هیچ به پوچی ها میخندید ،کنار رویا به برف ها و میان پذیرایی به دختر سانتی مانتال!

او یک آسمان آبی پرعمق داشت،آسمانی که خودش ساخته بود ،

آسمانی پر از ابر...

(اثری از arian behzadi که شباهت زیادی به چهره ی صابر ابر دارد.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید